سمپتوم چیست؟ تعریف نشانه در روانکاوی

سمپتوم چیست؟ تعریف نشانه در روانکاوی
سمپتوم در روانکاوی چیست؟
سمپتوم یا نشانه در روانکاوی فقط یک اختلال نیست، راه‌حلی است که ناخودآگاه برای یک تعارض حل‌نشده پیدا کرده است. به همین دلیل نشانه هم رنج می‌آورد و هم کارکرد دارد. حذف مستقیم نشانه بدون فهمیدن کارکردش معمولاً به بازگشت آن یا ظاهر شدنش در شکلی دیگر ختم می‌شود.
بازبینی بالینی: دکتر عرفان امیربیگی، دکتری تخصصی روان‌شناسی، کد نظام روان‌شناسی ۷۰۸۲۸
آخرین بازبینی و به‌روزرسانی: ۲۶ شهریور ۱۴۰۵

این متن بخشی از مفاهیم روانکاوی در مجلهٔ تجربه است.

 

این روزها «ناخودآگاه» به واژه‌ای متداول میان ما تبدیل شده‌است؛ ناخودآگاه این حس را داشتم، ناخودآگاه این را گفتم، ناخودآگاه به آن سمت رفتم؛ در این جمله ها ما ناخودآگاه را به معنای خودکار یا اتوماتیک به کار می‌بریم، این معنا درست است اما گاهی باعث می‌شود از عمق داستان غافل شویم.

اگر این حوزه را دنبال می‌کنید، لازم نیست هر بار سر بزنید. خبردارشدن از مطلب‌های تازهٔ این موضوع

نوع بودن ما، ارتباط ما با دیگران، معانی که برای این ارتباطات و دیگران از خود می‌آفرینیم، همگی کار ناخودآگاهی است که وظیفه‌­ی اصلی اش نجات ما از تعارضاتی است که اگر به کمک آن‌­ها نمی‌­آمد، کشنده و شکننده می‌شدند. داستان از آنجا آغاز می­‌شود که همین ناجی قدیمی، گاهی آن‌قدر به کارکرد همیشگی‌­اش خو می‌کند که تصمیم می‌گیرد آن [کارکرد] را به هر قیمتی حفظ کند؛ حتی اگر دیگر نیازی به آن‌ها نباشد. قهرمان نجات دهنده‌ی ما گاهی برای نجات آنچه تمام عمر با آن زیسته ما را می‌کشد. چه می‌شود که ناخودآگاه «من» را می‌کشد؟

تاریخچه سمپتوم

داستان از بیش از 100 سال قبل آغاز می‌شود؛ جایی که فروید با کمک دوست پزشکش، دکتر بروئر، به مطالعه­‌ی بیماری با نام مستعار آنا او پرداخت. در آن زمان هر نوع بیماری با منشأ نامشخص «هیستری» نام می‌­گرفت. فروید و دکتر بروئر برای اولین بار تصمیم گرفتند با رویکرد دیگری به این «نشانه­‌ها» نگاه کنند، آن‌ها حالات یک شخص مبتلا به هیستری را یک «سمپتوم یا نشانه» در نظر گرفتند، علامتی که می­‌خواهد چیزی جز آنچه به ظاهر هست را نشان دهد.

ویدیوی زیر، قسمتی از کلاس شارکو [عصب شناس معروف فرانسوی] در فیلم شور نهان، فروید 1962 است که زیگموند فروید هم در آن حضور دارد. شارکو در این کلاس درباره‌ی سمپتوم‌های هیستری توضیح می‌دهد.

 

 

آنا او، بیمار جوان دکتر بروئر، دختری که علائم متفاوت بدنی‌­اش پزشکان را عاجز کرده بود، گاه از تکلم باز می­‌ایستاد، گاه تنها به یک زبان غریبه سخن می­‌گفت، یک دستش فلج می‌شد و یا مکررا صدایی شبیه سرفه کردن تولید می­‌کرد و در این هنگام هیچ چیز دیگری نمی­‌شنید. بروئر به تدریج دریافت که هرگاه آنا او از خودش می­‌گوید، علائم کاهش پیدا می‌­کند. بروئر به تدریج درمان‌های جسمانی را کاهش و مکالمات را افزایش داد، آنا بیشتر و بیشتر از خودش گفت و بروئر و فروید به منشأ داستان‌­ها پی می­‌بردند.

چه چیز آنا را وادار به آفریدن چنین نشانه­‌های فلج کننده­‌ای می­‌کرد؟

چه چیزی یک انسان را به چنین ورطه‌­ای می‌­کشاند؟

آنا به تدریج خودش را به تصویر می­‌کشد: دختری نشسته کنار تخت پدر بیمارش، پدری که عاشقانه دوستش می­‌دارد. پدر آشکارا به سمت مرگ می­‌رود و همه ی خانواده این را می‌­دانند، اما تنها کسی که مراقبت از او را با عشق می‌پذیرد آنا او است. بیماری پدر به طول می­‌انجامد؛ آنا کار خطیر مراقبت از او را در اوج جوانی به تنهایی و با ناامیدی از خانواده­ای که همیشه او را تنها گذاشته­‌اند و اکنون پدر عزیزش را رها کرده­‌اند، به دوش می­‌کشد.

یک روز آنا نشسته بر پهلوی تخت پدر، از خانه‌­ی همسایه صدای رقص و شادمانی می­‌آید، آنا خیره به پنجره با خود می‌­گوید: «کاش می‌­توانستم آنجا باشم، جای نشستن بر بستر مرگ، مثل همه‌­ی دختران جوان می‌­رقصیدم…». آنا به خودش می‌­آید، متعجب و سرشار از حس گناه شده، دیگر نمی‌­خواهد این صدا را بشنود؛ شروع می‌­کند به سرفه های بلند کردن، طوری که دیگر صدا را نشنود، دیگر فکر ترک کردن پدر از خاطرش نگذرد، سرفه می‌­کند و همه چیز از خاطرش پاک می­‌شود، به جز سرفه کردن که می­‌ماند.

روزی دیگر آنا کنار تخت پدر خوابش می­‌برد؛ خواب می­بیند ماری آمده و می‌­خواهد پدر را نیش بزند. آنا می‌خواهد کاری کند اما نمی‌­تواند. به دستانش نگاه می‌کند؛ به جای انگشتانش اسکلت جمجمه می­‌بیند. وحشت کرده است. مار به پدر نزدیک می‌­­شود و ناگهان می­‌رود، آنا آسوده شده می­‌خواهد دعایی بکند اما زبانش بند آمده، نه حرکتی می­‌تواند بکند نه حرفی بزند.

آیا آنا در واقع آرزوی مرگ پدر را دارد؟ و این مرگ است که در انگشتانش خانه کرده؟ آن دعا که می‌­خواست بخواند برای مرگ پدر بود؟ می­‌خواهد پدر را بکشد و از این‌همه رنج نجات پیدا کند؟ همه‌­ی این‌ها اکنون، وقتی که آنا هشیار است رخت بربسته اما دست، همان دستی که خبر از مرگ و کشتن می­‌داد اکنون کار نمی­‌کند؛ فلج و لمس شده و آنا می‌­داند که دیگر کاری از آن ساخته نیست.

چنین عضو مجرمی باید بمیرد، آن صدا باید بمیرد، من گناهکارم اگر آن‌ها را نکشم؛ من می‌کشم تا خودم نمیرم و این چنین ناخودآگاه “من” را نجات می‌­دهد…

 

 

سمپتوم چگونه به وجود می‌آید؟

سمپتوم اغلب برای خاموش نگه داشتن یک میل به وجود می‌آید و طی فرآیندهایی مانند موارد زیر؛

  • نمی‌توانم تحمل کنم، پس سعی می‌خواهم خاطره را نابود کنم:

زمانی که یک اتفاق بیش از حد توان ماست، ذهن ما توان تجربه و درک آن را ندارد، در نتیجه خاطره را از میان می‌­برد. در این شرایط، خاطره نابود نشده از حیطه‌­ی آگاهی خارج شده است، باید در نظر بگیریم، این اتفاق و خاطره آسیب زده است و ناهشیار همچنان در پی یافتن معنایی برای آن است. از طرفی هشیاری از ورود آن جلوگیری می‌کند، چرا که ترس از فروپاشی دارد. ناهشیار راهی غیرمستقیم برای ورود پیدا می‌کند: آفریدن سمپتوم! فردی که با دیدن صحنه ی قتل یک نفر در خیابان، فریاد کشیده و ناتوان از کمک به کسی که جلوی چشمانش جان می‌­دهد، روی زمین افتاده و بیهوش شده است، بعدتر دیدن صحنه‌­ی قتل را به یاد نمی‌­آورد اما دیگر قادر نیست از خانه بیرون برود.

  • نمی‌توانم تحمل کنم، پس خاطره را زندانی­‌ می­‌کنم:

احساسات و افکار ناخوشایند برای هر کسی معنایی دارد؛ هر کسی افکاری را ناخوشایند می­‌یابد و احساساتی دارد که نمی‌­خواهد داشته باشد. گاهی این افکار و احساسات آنقدر دردناک و ناخوشایند هستند که شخص مثل یک زندانی با آنها برخورد می‌­کند؛ «باید تنبیهتان کنم»، و آن‌­ها را جایی به دور از هر فکر و احساس روزمره ای نگاه می‌­دارد. ناهشیار اما از پا نمی­‌نشیند: «اینجا حقیقتی هست که بیرون می­‌آید، پس ببینش».

مثال معروفی در این باره وجود دارد؛ زنی که سال­‌هاست تحت سیطره‌­ی همسرش قرار دارد، گاهی فکر می‌­کند ای کاش می­‌توانستم با یک ضربه‌­ی پتک او را از پا در بیاورم، از طرف دیگر همین همسر منبع آرامش و حمایتی بی حد و حصر برای اوست. پس دوباره با خود می‌اندیشد که «چگونه می­‌توانم این اندازه بی­‌رحم باشم». زن دچار سردردهای مزمن می‌­شود، گویی پتکی را هر روز بر سر خودش فرود می­‌آورد.

مکث کوتاهدو سؤال از همین مطلب، یک سؤال از خودتان
از نگاه روانکاوی، سمپتوم یا نشانه بیشتر شبیه کدام است؟
اگر نشانه بدون فهمیدن کارکردش حذف شود، معمولاً چه می‌شود؟
کدام به تجربهٔ شما نزدیک‌تر است؟
  • من خوبم، آن کسی که بد بود من نیستم:

گاهی بخش ناخوشایند به یاد آورده می‌­شود اما نمی‌­خواهیم بپذیریم ما همانی هستیم که آن حس، فکر یا رفتار ناخوشایند را تجربه کرده است. اختلال هویت تجزیه‌ای یا عبارت متداول‌­تر «اختلال چندشخصیتی» درون مایه‌­ی بسیاری از فیلم­‌ها است، اما واقعیت این است که ما از این مکانیزم در شکل های دیگر و سطحی خفیف‌تر نیز استفاده می‌­کنیم؛ در خیال پردازی­‌های روزانه، افکار خشونت آمیز درباره‌­ی آدم­‌ها و دنیا، افکار و اعمال وسواس­‌گونه. در نوع شدید این سمپتوم ما شخصی دیگر می‌­سازیم، با افکار، عقاید، احساسات و حتی ظاهری متفاوت، هیچ کدام از شخصیت­‌ها از وجود دیگری اطلاعی ندارند و حتی گاهی ویژگی­‌های فیزیولوژیکی متفاوتی دارند (مثل فشارخون، دوران قاعدگی و ضربان قلب متفاوت). اساس و هسته‌­ی همه­‌ی انواع این حالات، دردناک بودن خاطره­‌ی اصلی و جدا کردن آن بخش از خود است که ما آن را ناخوشایند می‌­یابیم.

  • او نمی‌تواند بد باشد، آن کسی که بد است، من هستم:

باور کردن اینکه کسی که برای ما بسیار مهم و دوست داشتنی است، به هر دلیلی خوب یا به اندازه کافی خوب نیست، دشوارترین کار دنیاست. آدم­‌هایی در زندگی ما هستند که حکم مجوز حیات را دارند؛ بودن ما به بودنشان بسته است، مثل مادر یا هرکسی که مراقبت اصلی مار ار به عهده داشته است. حال تصور کنیم این فرد هم آنی نست که به واقع مار را می‌خواهد، به ما عشق می‌­ورزد و ما هم برای او نشانی از زندگی و بهانه‌­ای برای شادی و امید هستیم. نتیجه این‌ است «من آدم بد ماجرا هستم نه او!». او دنیای من است، آینه‌­ی من و هستی من. «او خوب نیست» من این را نمی­‌بینم و نمی­‌توانم ببینم. درون آینه‌ی او، من هستم، تصویر من زیبا نیست، کجی آینه را نمی‌­توانم ببینم، صورت من نازیباست، دنیای اطرافم زشت و کج و معوج است و با تمام دردی که دارد همین خیالم را راحت می‌­کند.

 

 

سمپتوم در روانکاوی

همه­‌ی آنچه گفتیم و ناهشیار برای ما رقم می‌­زند، تا جایی به ما کمک کرده اند، زمانی که کودکی ناتوان، ماردش را بهترین آدم روی زمین می‌­بیند و کم کم باور می­‌کند هر بدی هست خود اوست و مادر نمی‌­تواند بد باشد. حالا قادر است به مادر اعتماد کند و در نتیجه مطمئن شود که حفاظت شده و زنده می­‌ماند.

وقتی روان از شدت فشار افکاری که ناپسند دانسته شده‌اند در حال فروپاشی باشد، می‌­تواند فکر کند آن کسی که افکار ناپسند را تولید کرده، او نیست و این‌چنین به فرآیند فروپاشی خاتمه دهد.

اما چه زمانی همین ابزارها تبدیل به آلات قتل روان آدمی می­‌شوند؟ وقتی که دیگر نباید باشند ولی هستند؛ دیگر مادری نیست که زندگی من به خوب بودن او بسته باشد، می­‌توانم از خودم محافظت کنم، اما مادر اکنون در درون من زنده است، به او نیاز دارم، باید همچنان بد باشم تا او را درونم زنده نگاه دارم. من سیاهم، زندگی حتی آن‌قدر که ارزش ندارد که صبح از تخت بیرون بیایم، به آن فکر کنم، کاری برایش بکنم. آینه شکسته اما من چشمانم را بسته‌ام و تنها چیزی که در ذهنم م‌ی­چرخد و دنیایم را پر کرده آن تصویر کج و معوج و سیاه است.

خاطره­‌ی دردناک پایان یافته، دیگر والدی نیست که من را تهدید کند و تهدیداتش را عملی کند. من آن لحظه که زیر باد زخم های او نشسته‌ام، والد رفته اما دنیا برای من آنقدر ترسناک است که می‌خواهم در همان خیال بمانم، تا هر وقت لازم شد آدم دیگری باشم، با توانایی های دیگر و دردهای کمتر.

سمپتوم‌­ها پاسخ­ ما به شرایط غالب زندگی هستند؛ پاسخ به شرایطی که بیرون آمدن از آن تنها با کمک این علائم ممکن بود، جایی که آن شرایط دیگر وجود ندارد اما علائم ما را ترک نمی­‌کنند، بیماری آغاز می‌­شو.، جایی که معنای پشت هر سمپتوم را گم می­کنیم و فقط نتیجه‌­ی آن معنا را می‌­توانیم ببینیم، علائم روان رنجوری پدیدار می شوند.

 

سمپتوم چگونه درمان می‌شود؟

فرآیندهای مذکور تنها تعداد محدودی از تمامی فرآیندهای ممکن برای به وجود آمدن سمپتوم است. هر فرد با توجه به‌ شرایط محیطی، ویژگی های خلقی که با آن متولد می­‌شود و تاریخچه‌­ی شخصی­‌اش نشانه­‌های متفاوت و منحصر به فرد خود را شکل می­‌دهد.

در روانکاوی به‌نوعی با روش «مهندسی معکوس» عمل می‌­شود؛ به این معنی که روانکاو سعی می‌کند از طریق سمپتوم به فرآیند و در نهایت به مشأ شکل گیری نشانه برسد. اعتقاد فروید بر این بود که کشف منشأ سمپتوم موجب انحلال آن می‌­شود، امروزه اکثر روانکاوان برآنند که آنچه موجب انحلال سمپتوم می‌شود نه تنها کشف منشأ بلکه تجربه‌­ی هیجان به وجود آمده توسط آن منشأ است. در درمان با روش روانکاوی درمانگر و درمانجو سفری را آغاز می­‌کنند که سمپتوم‌های درمانجو، علائم راهنمای این سفر و آموخته های درمانگر ابزاری جهت انتخاب مسیر درست به سمت مقصد است.

برای شروع جلسات روان‎‌درمانی روانکاوانه خود می‌توانید همین الآن فرم درخواست تراپی را پر کنید تا همکاران ما با شما تماس بگیرند.

منابع:

فروید، زیگموند. (1905). گزارش تحلیلی یک مورد هیستری. ترجمه علی امینی (1386). تهران: انتشارات ارجمند.

فروید، زیگموند. (1955). کاربرد تداعی آزاد در روانکاوی کلاسیک. ترجمه سعید شجاع شفتی، چاپ هشتم (1395). تهران: انتشارات ققنوس.

Bruce, F. (2017). A clinical introduction to Freud: techniques for everyday practice. W.W. Norton & Company

جدول: نشانه از نگاه سه رویکرد

رویکردنشانه چیستکار درمان چیست
روانکاوی و روان‌درمانی تحلیلیپیام و راه‌حل ناخودآگاه برای یک تعارضفهمیدن کارکرد نشانه در زندگی مراجع، تا خودش لازم نباشد
شناختی‌رفتاریحاصل الگوهای فکری و رفتاری آموخته‌شدهشناسایی و تغییر همان الگوها با تمرین ساختارمند
روان‌پزشکیتظاهر بالینی یک اختلال قابل طبقه‌بندیکاهش شدت نشانه، در صورت لزوم با دارو

این سه نگاه رقیب هم نیستند و در عمل کنار هم به کار می‌روند. انتخاب میانشان به شدت نشانه، سابقه و هدف مراجع بستگی دارد.

پرسش‌های پرتکرار

فرق نشانه و بیماری چیست؟

نشانه چیزی است که فرد تجربه می‌کند و از آن رنج می‌برد. بیماری یا اختلال، نامی است که یک نظام طبقه‌بندی به مجموعه‌ای از نشانه‌ها می‌دهد. روانکاوی بیشتر با معنای نشانه برای همان فرد کار می‌کند تا با نام طبقه‌بندی آن.

اگر نشانه کارکرد دارد، یعنی نباید درمان شود؟

نه. کارکرد داشتن به معنای مفید بودن نیست. منظور این است که نشانه جای چیزی را پر کرده و اگر آن جای خالی دیده نشود، برداشتن نشانه پایدار نمی‌ماند. درمان تحلیلی همان جای خالی را هدف می‌گیرد.

چرا نشانه بعد از مدتی دوباره برمی‌گردد؟

وقتی تعارضی که نشانه پاسخ آن بوده حل نشده باشد، نشانه یا برمی‌گردد یا به شکل دیگری ظاهر می‌شود. این همان چیزی است که در روانکاوی جابه‌جایی نشانه نامیده می‌شود.

سمپتوم با استرس معمولی چه فرقی دارد؟

استرس معمولاً به موقعیت گره خورده و با تغییر موقعیت فروکش می‌کند. نشانه تکرارشونده است، به موقعیت خاصی وابسته نیست و اغلب با اینکه فرد دلیلش را نمی‌فهمد، ادامه پیدا می‌کند.

روانکاوی برای چه نشانه‌هایی مناسب‌تر است؟

برای نشانه‌های تکرارشونده و دیرپا، الگوهای دشوار در روابط، و مواردی که درمان‌های کوتاه‌مدت نتیجه‌شان پایدار نمانده است. برای بحران حاد، اولویت با مداخلهٔ سریع‌تر است.

از کجا بفهمم نشانه‌ام نیاز به کمک تخصصی دارد؟

وقتی نشانه بیش از چند هفته ادامه دارد، کار یا رابطه‌هایتان را مختل می‌کند، یا خودتان حس می‌کنید کنترلی رویش ندارید. جلسهٔ معارفه برای همین است که بدون تعهد، این را با یک درمانگر بسنجید.

طرح خطی یک صندلی راحتی نشانه‌ای دارید که خودش نمی‌رود؟

جلسهٔ معارفه در مرکز تجربه زندگی رایگان است و در همان جلسه مشخص می‌شود کدام مسیر درمان به شما می‌خورد. تغییر درمانگر هم هزینه‌ای ندارد.

این متن از روانکاوی می‌گوید؛ تجربه‌اش کار دیگری است.

در مرکز تجربه زندگی می‌توانید با یک روانکاو یا درمانگر تحلیلی کار کنید. جلسهٔ معارفه رایگان است و تغییر درمانگر هزینه‌ای ندارد.

شروع تراپی با جلسهٔ معارفه رایگاندربارهٔ روانکاوی در تجربه

نمی‌دانید چه نوع تراپی به شما می‌خورد؟ تست سبک درمانی من رایگان است، ثبت‌نام نمی‌خواهد و دو دقیقه طول می‌کشد. بقیهٔ تست‌های رایگان

این نوشته را هم‌رسانی کنید
نویسندهٔ این نوشته4 نوشته در مجلهٔ تجربه

چطور کمک‌تون کنیم؟

شروع تراپی چند سؤال کوتاه، پاسخ همان روز تماس با پذیرش: ۰۲۱۹۱۰۰۸۸۶۷ ربات تجربه در تلگرام همیشه در دسترس ورود سریع به پلتفرم